گذرگاه خاکستری
قرار بود فرنوش آخر هفته گذشته از آلمان پیش ما بیاد و از ما و شهر نور و روشنایی اروپا دیدار کنه. در آخرین ثانیهها از اومدن پشیمون شد و سفرش رو تا یک هفته عقب انداخت. امروز پنجشنبه است و چیزی به آخر هفته نمونده.
چند دقیقه بیشتر نیست که از یه جلسه مهم کاری برگشتم که اتفاقا بیشتر به خاطر من ترتیب داده شده بود با تمام استادهای درگیر در پروژهی من. که همهشون تلاش میکردن بخش خودشونو به بهترین نحوی که میتونن توضیح بدن و آخرین دستاوردهاشونو با افتخار در پیشگاه من به نمایش بذارن و من با خونسردی تمام داشتم از کیکهایی که برای پذیرایی مخصوص امروز روی میز چیده شده بود میخوردم و با خودم فکر میکردم که...«فرنوش به وعده خودش عمل خواهد کرد و به دیدار ما خواهد آمد؟ آیا این بهانهای خواهد شد که بیشتر با این شهر دوستداشتنی آشنا بشم... اگه اینطور شد کجا رو به عنوان شگفتانگیزترین و زیبا ترین برخواهم گزید؟ آیا صابر ایدهای برای دو روز گشت و گذار در این فصل اندیشیده است ...» و مثل پلیمرهایی که به هم دیگه میچسبن و باید احتمال رشته شدنشون از احتمال حلقه شدنشون بیشتر بشه(بحثی که در حال شنیدنش بودم!)، رشته فکرهای من گاهی حلقه میشد و بینتیجه میموند و گاهی به رشتههای دیگه میچسبید و من رو از جایی که هستم دورتر و دورتر میکرد.
چند دقیقه بیشتر نیست که از یه جلسه مهم کاری برگشتم که اتفاقا بیشتر به خاطر من ترتیب داده شده بود با تمام استادهای درگیر در پروژهی من. که همهشون تلاش میکردن بخش خودشونو به بهترین نحوی که میتونن توضیح بدن و آخرین دستاوردهاشونو با افتخار در پیشگاه من به نمایش بذارن و من با خونسردی تمام داشتم از کیکهایی که برای پذیرایی مخصوص امروز روی میز چیده شده بود میخوردم و با خودم فکر میکردم که...«فرنوش به وعده خودش عمل خواهد کرد و به دیدار ما خواهد آمد؟ آیا این بهانهای خواهد شد که بیشتر با این شهر دوستداشتنی آشنا بشم... اگه اینطور شد کجا رو به عنوان شگفتانگیزترین و زیبا ترین برخواهم گزید؟ آیا صابر ایدهای برای دو روز گشت و گذار در این فصل اندیشیده است ...» و مثل پلیمرهایی که به هم دیگه میچسبن و باید احتمال رشته شدنشون از احتمال حلقه شدنشون بیشتر بشه(بحثی که در حال شنیدنش بودم!)، رشته فکرهای من گاهی حلقه میشد و بینتیجه میموند و گاهی به رشتههای دیگه میچسبید و من رو از جایی که هستم دورتر و دورتر میکرد.
موقع برگشت از اون جلسه، کیس خوشحال بود چون رینت(یکی دیگه از استادان عضو گروه) قلم نوری مخصوصش رو برای چشم روشنی خرید آی پد تازه به او بخشیده بود.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home