Tuesday, December 7, 2010

در قاب‌های پریشان

پیش از رسیدن، همه کار‌های مربوط به گرفتن خانه، فرستادن وسایل شخصی و نیمه‌شخصی و کاغذ بازی‌های اداره اتباع خارجی را از طریق این‌ترنت انجام داده بودم. چون یکی از روزای آخر هفته می‌رسیدم از صابر خواسته بودم کلید خانه را از دفتر شرکتی که مالک و مسئول نگهداری خانه‌های استیجاری ست، بگیرد. پیشتر صابر گفته بود که در خانه من تا در خانه صابرکمتر از دوازده گام در طول یک راهرو فاصله دارد. اگر‌چه به کمک نقشه‌های گوگل و سامانه خیابان نگار این شرکت، جای ساختمان محل سکونتم را از روی نشانی که داشتم مشخص کرده بودم.
روز ورود من به هلند اولین روز از تعطیلات ‌آخر هفته اولین هفته نوامبر بود. صابر دوست صمیمی و مهربانم به همراه خانواده‌اش که برای دیدنش از ایران آمده بودند به سفر یک‌روزه آلمان رفته بود. کمی زودتر از صابر رسیده بودم و به دعوت یکی از همسایه‌ها که انگار بار و بندیلم را دیده بود و فهمیده بود نااهل نیستم و ناگزیر پشت در اصلی ساختمان ایستاده‌ام وارد هشتی و بعد راهروی گرم و ساکت طبقه هم‌کف شدم. در مدت کمی که با کنجکاوی در حال قدم زدن در طول راهروی طبقه خودم بودم صدای دو ایرانی از دو اتاق مختلف رو تشخیص دادم. دیرتر فهمیدم تنها در این طبقه هفت خانه از شانزده خانه ساکنین ایرانی دارند. احساس رهایی از سنگینی نگاه و تیزی گوش همسایه رنگ باخت.
تمام شب‌ها برای شام و چای گوارایی که هنوز حتی امکان فراهم کردنش را به خاطر نرسیدن وسایلم نداشتم، مهمان خانواده صابر بودم. اگر‌چه پس از بازگشت آنها به ایران این مهمان‌نوازی از طرف صابر که تجربه بیشتری در زندگی تنهایی در فرنگ داشت ادامه پیدا کرد. از دست پخت مادرانه مادر صابر هیجان‌زده نمی‌شدم . دور نبود روزهایی که خوراک‌های خوش‌مزه راحله و مادران مهربان دوستانم را روی بلندای البرز یا در خانه، گرداگرد دوستان همراهم، سیری ناپذیر بلعیده بودم. ولی نیک می‌دانستم که این آخرین فرصت‌ها به زودی خاطره‌های دل‌انگیزی خواهند شد.

شب اول کوفتگی سفر با هواپیما و بی‌خوابی شب‌های پیش از آن و خستگی(!) کوهنوردی در پهنه‌سار درست چند ساعت پیش از پرواز، توان هر شیطنت و کنج‌کاوی را ربوده بود.
در کاوش‌های روز‌های بعد پشت در انباری تابلوئی یافتم که پوستری از نقاشی "زنی با کتاب" اثر پابلو پیکاسو بود. روی شیشه جلویی تابلو و درست روبروی سینه‌های زن با نوار چشب قرمز شب‌رنگ پوشانده شده بود. تابلو را همون جا رها کردم تا وقتی دیگر هم جایی برای آویزان کردنش بیابم هم فرصتی برای تعمیر مختصر و تمیز کردن و پاک کردن چسب‌ها. تنها خوراکی که در خانه داشتم نان و پنیر هلندی بود که شب اول به همراه صابر و صالح از نزدیک‌ترین سوپرمارکت آلبرت هاین که بزرگترین فروشگاه زنجیره‌ای تامین نیاز‌های روزمره هلندی‌هاست خریده بودم. و تنها لباسم همان که روز پیش از سفر وقتی دوستانم برای آخرین دیدار به خانه‌مان آمدده بودند به تن کرده بودم. تا بندیلی که پیش‌تر از راه باربری خطوط هوایی پادشاهی هلند فرستاده بودم برسد چون یک ورشکسته با آبرو زندگی کردم!
اولین باری که صندوق نامه‌هایم را باز کردم با انبوهی از پاکت‌های سفید و برگ‌های رنگی تبلیغاتی روبرو شدم. نام دیگری روی پاکت‌ها بود. شنیده و دیده بودم فرنگی‌ها تعارف ندارند و تنها در چارچوب حق است که زبانِ دراز دارند یا گردن خم. بااین‌وجود پاکت‌ها را نگاه داشتم تا شاید صاحبی برایشان پیدا شود، اگرچه من می‌توانستم هیچ مسئولیتی را نپذیرم. اتفاقا چند روزی نشده بود که جوانی به سراغ پاکت‌ها آمد و خود را ساکن پیشین این‌ خانه خواند. به آجیلی که در ته چمدان خالی‌ام یافته بودم به درون خواندمش. از حرف‌هایش بر‌امد که دانش‌جوی دکتری‌ست و پایان تحصیلاتش نزدیک شده است. اهل اردن است و به تازگی از همسرش جدا شده و به همین دلیل این خانه دو نفره و نسبتا گران قیمت را ترک کرده. به تندی آجیل‌ها را یکی پس از دیگری می‌جوید و قورت می‌داد و بین راهنمایی‌های به گفته خودش ارزنده برای یک تازه وارد، پی در پی یاد‌آوری می‌کرد که آجیل خیلی دوست دارد.
روی پیشانی‌اش جای مهر داشت ولی عادت با کفش وارد خانه شدن را شاید از اروپائی‌ها فرا گرفته بود. این‌ها هرگز آزارم نداده است اما حرفی زد که ناگزیر به هر نیرنگی بود از خانه بیرون راندمش.
گفت:"همین دوروبر ها تابلوئی باید باشد که عکس زنی‌ است. جلو سینه‌اش را با چسب پوشانده‌ام چون از این چیزها خوشم نمی‌آید".
حالا این تابلو، پاک و نونوار بخشی از شادابی اتاق نشیمن‌ را فراهم آورده است.

1 Comments:

At December 8, 2010 at 6:31 AM , Blogger Hamed Mortazavi said...

حق معنوی استفاده از واژه "خاکستری" از آن شیواست (shivaf.blogspot.com). نخست آنرا برگزیدم چون رنگی جز خاکستری مناسب بیان پست و بلند روزگار نمی‌یابم و زبانی گویا تر از رنگ جایی سراغ ندارم. ولی از حالا نام این دیده‌ها را به آن‌چه دلپذیر من است تغییر می‌دهم نه آن‌چنان که خود را می‌نمایانند.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home