Wednesday, December 8, 2010

در قاب‌های پریشان


گروه پژوهشی "تئوری پلیمر و ماده چگال نرم" با گروه‌های پژوهشی دیگر دانشکده فیزیک کاربردی فرق‌های دل‌چسبی دارد. افراد خواستار پیوستن به گروه نخست به دقت از لحاظ علمی و توانایی بررسی (غیر حضوری و حضوری) می‌شوند. در مرحله بعدی فرد مورد نظر با اعضای گروه روبرو می‌شود و ساعتی را دور هم می‌گذرانند تا حال و هوای گروه برای وی و رفتار وی برای گروه مشخص شود. نظر تمام اعضای گروه برای استخدام فرد جدید اهمیت دارد. همین دلیل یک‌دست بودن و دوستی بی شیله پیله افراد گروه است.


به ندرت گروهی در تمام دانشگاه می‌شود یافت که جایی برای جمع شدن و گپ زدن داشته باشند و گروه ما صاحب دو تاست. یکی "قهوه سرا" که اتاقی با گنجایش بیست و پنج نفر و یک میز بزرگ در میان است. اسباب پذیرایی، تهیه قهوه و چای، پخت و پز ریز موج و همین طور پرده نمایش و پروژکتور. برای سمینارهای گروهی و گاهی هنگام ناهار!
کاربری اصلی این اتاق اما دو بار در روز برای استراحت و گفتگو‌های بچه‌هاست. صبح و پس از نیمروز هر بار حدود چهل‌و پنج دقیقه در این اتاق جمع می‌شویم و از هر دری سخنی می‌گوئیم. از همان شروع کار فهمیدم که اگر کسی را به اسم صدا نکنم و یا عنوان دکتر یا پرفسور به اول نام خانوادگی‌اش ببندم گوش‌ها و نگاه‌های متعجب دیگران را برانگیخته ام. درک هم رنگی استاد و دانشجو نخست برایم آسان نبود. روز تولد یکی از دوستانم وقتی استاد پیر گروه برای خنداندن دیگران کلاه مضحک آبی رنگی را از سر جوان‌ترها برداشت و به سر خود گذاشت ازخنده روده بر شدیم.

جای استراحت بعدی بیست و اندی مبل گرداگرد یک میز کوتاه جایی در فرو رفتگی راهرومان است. از این‌جا آسمان از تنگ یک نورگیر، تمام راهرو و اتاق‌هایمان و حتی راهروی همسایه پیداست. همان راهرویی که گروه ساختار‌های نانومتری در آن است. بودن در این سه گردهمایی روزانه را از دست نمی‌دهم. هم به خاطر آسودن از کار هم به خاطر مزه‌پرانی‌های بچه‌ها. اگر دو استاد پیرتر گروه نباشند گفتگو‌ها کاملا خودمانی می‌شود. مثلا
هنگامه استراحت دوم، بعد از ظهر. آسمان گرگ و میش به ترتیب آدی، یورون، با یک فاصله من، آبیناو و آندریا نشسته ایم. آندریا عادت دارد در زمان استراحت هم خوراکی بخورد، این‌بار دو نارنگی همراه دارد.
لیزا وارد می‌شود. او نیز همیشه در حال خوردن است و هر‌آینه نارنگی همراه همیشگی اوست. تا چند قدمی آن‌ورتر برود و قهوه خود را بیاورد، یورون نارنگی‌هایش را پشت کتابی پنهان می‌کند. بین من و یورون می‌نشیند می‌پرسد:
-گردی‌های من کو
(آبیناو می‌خندد، آدی می‌گوید) چی؟ گردی؟
(آندریا)- وقتی مامانت زائیدت باید ازش می‌پرسدی
همه می‌خندند...
(لیزابا پافشاری بچه‌گانه و کمی لوس بازی) من گردیامو می خوام
(آبیناو)مگه گردیای تو همرات نیست
همه می‌خندند...
یورون نارنگی‌ها را هویدا می‌کند.
(من) دوتا هم هستند گردی‌هاش
همه می‌خندند...
(لیزا) این‌جا فقط دخترا گردی دارن و پسرا ندارن
همه می‌خندند...
( آندریا در حال پوست کندن نارنگی با اشاره به آبیناو) ها ها ها من گردی دارم تو نداری
من و آبیناو می‌خندیم
(‌آبیناو با اشاره به من) حامد نشونش بده...دوباره همه می‌خندند و...

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home