Friday, December 24, 2010

موسیقی در برابر رنج

هفتمین برنامه از سری برنامه‌های "درخواست جدی" امسال در آیند‌هاون برگزار شد. برنامه‌ای که مردم هلند بیشتر به اسم " خانه شیشه‌ای" می‌شناسندش. هر سال در آخرین هفته منتهی به شب کریسمس، یک اتاقک شیشه‌ای مهمان یکی از شهر‌های هلند است تا چند هنرمند در تمام طول هفته خود را در آن زندانی کنند و از پشت شیشه برای هواداران خود برنامه اجرا کنند. هدف هم جمع‌آوری کمک برای مبارزه با "بیماری خاموش" ، ایدز است. پیش از این در شش برنامه گذشته بیش از هفده میلیون یورو درآمد این برنامه به صلیب سرخ آفریقا پرداخت شده تا به داد مردم بدون آب آشامیدنی، مهاجران گرفتار و سرزمین‌های پوشیده از مین‌های زمینی عمل نکرده برسد و انسان‌های بی‌گناهی را از حق زندگی بهره‌مند سازد.

Read more »

Monday, December 20, 2010

هورمون شادی

پری‌روز آخرین دقایقی که شنبه‌بازار خواربار فروشان در حال ناپدید شدن بود فروشنده‌ای پیشنهاد داد تمام موز‌هایش را بخرم. چهار کیلو موز، دو یورو... امروز موسرخه، وقت آسایش بعدازظهر گفت موز مقدار زیادی هورمون شادی تو خودش داره!

Wednesday, December 8, 2010

در قاب‌های پریشان


گروه پژوهشی "تئوری پلیمر و ماده چگال نرم" با گروه‌های پژوهشی دیگر دانشکده فیزیک کاربردی فرق‌های دل‌چسبی دارد. افراد خواستار پیوستن به گروه نخست به دقت از لحاظ علمی و توانایی بررسی (غیر حضوری و حضوری) می‌شوند. در مرحله بعدی فرد مورد نظر با اعضای گروه روبرو می‌شود و ساعتی را دور هم می‌گذرانند تا حال و هوای گروه برای وی و رفتار وی برای گروه مشخص شود. نظر تمام اعضای گروه برای استخدام فرد جدید اهمیت دارد. همین دلیل یک‌دست بودن و دوستی بی شیله پیله افراد گروه است.
Read more »

Tuesday, December 7, 2010

در قاب‌های پریشان

پیش از رسیدن، همه کار‌های مربوط به گرفتن خانه، فرستادن وسایل شخصی و نیمه‌شخصی و کاغذ بازی‌های اداره اتباع خارجی را از طریق این‌ترنت انجام داده بودم. چون یکی از روزای آخر هفته می‌رسیدم از صابر خواسته بودم کلید خانه را از دفتر شرکتی که مالک و مسئول نگهداری خانه‌های استیجاری ست، بگیرد. پیشتر صابر گفته بود که در خانه من تا در خانه صابرکمتر از دوازده گام در طول یک راهرو فاصله دارد. اگر‌چه به کمک نقشه‌های گوگل و سامانه خیابان نگار این شرکت، جای ساختمان محل سکونتم را از روی نشانی که داشتم مشخص کرده بودم.
روز ورود من به هلند اولین روز از تعطیلات ‌آخر هفته اولین هفته نوامبر بود. صابر دوست صمیمی و مهربانم به همراه خانواده‌اش که برای دیدنش از ایران آمده بودند به سفر یک‌روزه آلمان رفته بود. کمی زودتر از صابر رسیده بودم و به دعوت یکی از همسایه‌ها که انگار بار و بندیلم را دیده بود و فهمیده بود نااهل نیستم و ناگزیر پشت در اصلی ساختمان ایستاده‌ام وارد هشتی و بعد راهروی گرم و ساکت طبقه هم‌کف شدم. در مدت کمی که با کنجکاوی در حال قدم زدن در طول راهروی طبقه خودم بودم صدای دو ایرانی از دو اتاق مختلف رو تشخیص دادم. دیرتر فهمیدم تنها در این طبقه هفت خانه از شانزده خانه ساکنین ایرانی دارند. احساس رهایی از سنگینی نگاه و تیزی گوش همسایه رنگ باخت.
تمام شب‌ها برای شام و چای گوارایی که هنوز حتی امکان فراهم کردنش را به خاطر نرسیدن وسایلم نداشتم، مهمان خانواده صابر بودم. اگر‌چه پس از بازگشت آنها به ایران این مهمان‌نوازی از طرف صابر که تجربه بیشتری در زندگی تنهایی در فرنگ داشت ادامه پیدا کرد. از دست پخت مادرانه مادر صابر هیجان‌زده نمی‌شدم . دور نبود روزهایی که خوراک‌های خوش‌مزه راحله و مادران مهربان دوستانم را روی بلندای البرز یا در خانه، گرداگرد دوستان همراهم، سیری ناپذیر بلعیده بودم. ولی نیک می‌دانستم که این آخرین فرصت‌ها به زودی خاطره‌های دل‌انگیزی خواهند شد.
Read more »